المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

430

مروج الذهب ( فارسى )

« وقتى بدانستم كه بفرار و گريز از مردم نتوانستم رست آمدم و روى نهان كردم و به خانه نشستم ، خوشحال و خندان و فارغ ، بى شكايت و غوغا به حال تنهائى كه كتابها براى من سخن حق ميگويد و از آنچه نميدانسته‌ام گفتگو دارد مونس من اين كتابهاست كه بدان دل داده‌ام و جز ايشان همنشينى نميخواهم چه خوب است همنشين من نه همنشينى آنها كه معاشرشان در انتظار بدى است » عبد الله بن عبد العزيز بن عبد الله بن عمر بن خطاب از مردم بريده و در مقبره‌اى نشسته بود ، هر وقت او را ميديدند كتابى بدست داشت و همى خواند وقتى در اين باره از او پرسيدند گفت « پند آموزى بهتر از قبر و سرگرمىاى بهتر از كتاب و چيزى بىدردسرتر از تنهائى نديدم » گفتند « درباره تنهائى روايتها هست » گفت « حقا كه تنهائى مايه تباهى نادانست » يكى از شعرا درباره كسى كه كتاب فراهم آرد و نداند كه در آن چيست گويد « باركشان كتاب‌اند اما از كتاب خوب همانقدر ميدانند كه شتر بجان تو كه شتر وقتى با بار خود برود يا بيايد نداند كه در جوالها چيست . » 42